خرید بک لینک
نمی دانم این واژه به چه معنی است ولی می دانم خیلی درد ناک است ، تا زمانی که انسان عزیزش را از دست نداده باشد معنی این واژه را نمی فهمد، نیستی ، تباهی ، پوچی، نبود، هیچ کدام برایش معنی ندارد، وقتی از کسی متنفر می شوید دیگر دوست ندارید ببینیدش ، نمی خواهید صدایش را بشنوید، نمی خواهید حتی تمسالش را ببینید ولی هیچ کدام از اینها به معنی مرگی نیستآبان ماه پارسال سال 1401 بود پدرم به دیار باقی نشتافت بلکه با درد و رنج فراوان رفت، رفتنی که برایم بسی دردآور است گفتم شاید زمان بر رویش تاثیر گذاشته و ارامم کند ولی نکرد، بقدری سخت است که کلمات قادر به گفتنش نیست ، امروز پنچشنبه است و باید بنابه باور های گذشته به سر مزارش بروم ولی امروز نمی شود و من انگار گم گشته ای دارم البته نه او خودم را که در آن مکان نهاده ام تکه ای بزرگ خودم را در بهشت زهرا نهاده ام و هر پنچشنبه می روم ببینم آنجا است یا نه، حرکت کرده یا نه، کسی بهش تعرض کرده یا نه . ناباورانه با اینکه خودم به اینچیزها باور نداشتم به آنجا می رود.بهشت زهرا ، ایا تکه من را در خود نگهداشته یا نه آیا امانت دار خوبی بوده یا نه آیا امانت من تکه بزرگ من درونش هست ایا جای محکم است همه را میروم می بینم باورم نمی شود مگر می شود ............نه باور پذیر نیست با اینکه چندین ماه می گذرد ولی باورم پذیر نیست هنوز وقتی خانه می روم صدایش را می شنوم ، به واقع می شنوم این شنیدن از روی گوشم نیست از داخل ذهنم است صدا صدای خود پدرم هست.باور شندی نیست از ان روزی که رفته هر از چند گاهی به من سر می زند انقدر که در این چند ماه به من سرزده در زمان حیاتش به دیدن نیامدتصمیم گرفتم خوابهائی که می بینم و تماس هایی که با من می گیرد هر هفته در اینجا ثبت کنم . می دان

برچسب: نویسنده: آریا رفیعی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 18:10

یک شب قبلش خواب دیدم مادر بزرگم که سال 54 فوت کرده بود با همان چادر گلداری که در روز وداع از خانه مان رفت امده بود بالای سر پدرم ، خیلی ناراحت شدم با عصبانیت بهش گفتم امده ای چه کار برو نمی خواهم ببینمت، و او فقط مرا نگاه می کرد بعد از این همه مدت در خواب من امده بود و آن هم بالای سر پدرم... آن شب تا صبح پدرم نخوابید بسیار هذیان می گفت ، ساعت 2 شب از خواب پرید آن کسی که چهار شب در بستر خوابیده بود و ناله می کرد یک دفعه از جایش بلند شد، برایم باور پذیر نبود فکر می کرد که ما را گرفتن و زندانی کردند و می خواست از زندان فرار کند اصلا نمی دانستم باید چه کار کنم تا به جال با چنین صحنه ای روبرو نشده بود حتی برای قضای حاجات هم نمی توانست بلند شود درست چهار روز بود در بیمارستان بستری بود نمی توانست تکان بخورد یکدفعه ساعت 2 شب بلند شد و شروع به داد و بیداد کرد و می گفت مارا ازاد کنید ..........بنده خدا فکر می کرد ماشین من تصادف کرده و مرا گرفته اند و او نیز به خاطر من افتاده زندان .........از بس من بدشانسم و تمام اتفاقات دنیا بدون دلیل برای من افتاده بود او هم فکر می کرد اورا هم به همراه من گرفته اند فقط می خواست فرار کند کسی که دو قدم راه نمی توانست برود 7 طبقه بیمارستان را پایین رفت و بالا امد و پایین رفت و بالا امد بعد یکدفعه در بغل من غش کرد و دیگر تکان نخورد....... این اخرین راه رفتن پدرم بود او دوچار بیماری کم خونی مزمن شده بود و مغز استخوانش خون تولید نمی کرد از روزی که کرونا گرفت این بیماری به سراغش امد و هرچه کردیم جواب نداد ..........هچ داروئی هم بغیر از تزریق خون نبود و ما سه سال بود که هر هفته تزریق خون داشتیم .........تا 20 روز قبل از فوتش که گفت دیگر نمی خواهم خون تزریق

برچسب: نویسنده: آریا رفیعی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 18:10

صفحه بندی